Thursday, May 17, 2012


سنگی بود در میانه ی راه

سنگی بود
در میانه ی راه سنگی بود

نباید که فراموش کنم این اتفاق را
در حیات فرسوده شبکیه ام.
نباید که از یا برم که در میانه ی راه
سنگی بود
سنگی بود در میانه ی راه
در میانه ی راه سنگی بود

کارلوس دروموند آندراده

امفی تیاتر

جمعیت در حال فشار برای ورود به سالن بودند. اجرا تا دقایقی دیگر آغاز میشد. هوای داخل سالن بخاطر ازدحام جمعیت گرفته و گرم بود. سر و صدا هم سرسام آور بود. سعی داشتم از سالن بیرون بیایم. تلاشم برای خروج با ناسزاهای یکی از بچه های اتفاقا شخیص دانشگاه همراه شد. نه حرفی برای جواب دادن داشتم نه رمقی و نه انگیزه ای. به هر زحمتی که شده از سالن خارج شدم. خود را به تریا رساندم.  زمانی که چایی داشت سرد شد به این فکر کردم که شخصی که مرا با ناسزا بدرقه کرد احتمالا از یک اجرای خوب دارد حسابی کیفور می شود. لیوان چایی از دستم افتاد. راهی خانه شدم

Wednesday, May 16, 2012

ماشین تایپ

نویسنده دو دستش را بروی ماشین تایپ قرار داده بود تا خودش را به نوشتن چیزی مجبور کند. مدتها بود که چیزی ننوشته بود و هر آنچه که پیشتر نوشته بود اکنون جز دغدغه های پیش پا افتاده و نوشته های بی پایه و اساس نمی دانست. گویی نوشتن در گذشته برای همین آسانتر بود. زمانی که کسی نبود تا بر سرچشمه فواران کلمه از ذهنش صافی سانسور قرار دهد. کلماتی که امروز برایش بی معنی و گاه غیر قابل هضم بودند به سرعت بروی کاغذ قطار می شدند. اما این یبوست قلم ناشی از نداشتن سخن و ایده های ناب نبود، بلکه خودسانسوری گلوی قلمش را فشرده بود. اما نمی دانست چگونه انتظار دارد که با قرار دادن دستانش به ناگاه اثری خلق کند که هم با استاندارهای امروزش قابل قبول باشد و هم در افقهای آینده که امروز گریبانگیرش شده بودند سربلند بماند؟!  حتی سرمایی که از دگمه های رنگ و رو رفته ماشین تایپ بروی نوک انگشتانش احساس می کرد اضطرابش را دوچندان می کرد. به هر حال آماده و در کمین    جملات نشسته بود تا کوچکترین کلمه ای را از دست ندهد. هجوم خاطرات، طوفانهای ذهنی، افکار دور و دراز، قوه خلاقه همه و همه در این لحظه زمانی از کار ایستاده بودند. دستانش را از روی دگمه برداشت و ماشین تایپ را از کنارش بلند کرد و دو دستی از پنجره ای که بسته بود به داخل خیابان پرت کرد

Sunday, June 27, 2010

حکم مردونه

بابا سالی یک بار حکم بازی میکرد اونم بعدازظهر 13 بدر

Sunday, June 20, 2010

ریدی حاجی

در طریقت تخمی ما کافریست رنجیدن

Tuesday, March 30, 2010

خاطرات کودکی

زندگی مثله یک کوهه ، وقتی تو سراشیبی سقوطش می افتی دیگه اونور قله رو نمی بینی

Tuesday, March 16, 2010

هم زمان با مراسم خانه تکانی

تا حالا دقت کرده بودین این گیره هایی که ته پرده می زنن که درنیاد ، شبیه نماد فمنیزمه؟